حكيم ابوالقاسم فردوسى

1050

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

چو چشمش بر آمد بآذر گشسب * پياده شد از دور و بگذاشت اسب ز دستور پاكيزه برسم بجست * دو رخ را به آب دو ديده بشست بباژ اندر آمد بآتشكده * نهاده بدرگاه جشن سده بفرمود تا نامهء زند و است * بآواز بر خواند موبد درست رد و هيربد پيش غلتان به خاك * همه دامن قرطها كرده چاك بزرگان برو گوهر افشاندند * بزمزم همى آفرين خواندند چو نزديكتر شد نيايش گرفت * جهان آفرين را ستايش گرفت ازو خواست پيروزى و دستگاه * نمودن دلش را سوى داد راه پرستندگان را ببخشيد چيز * بجايى كه درويش ديدند نيز يكى خيمه زد پيش آتشكده * كشيدند لشكر ز هر سو رده دبير خردمند را پيش خواند * سخنهاى بايسته با او براند يكى نامه فرمود با آفرين * سوى مرزبانان ايران زمين كه ترسنده باشيد و بيدار بيد * سپه را ز دشمن نگهدار بيد كنارنگ با پهلوان هرك هست * همه داد جوييد با زيردست بداريد چندانك بايد سپاه * بدان تا نيابد بد انديش راه درفش مرا تا نبيند كسى * نبايد كه ايمن بخسبد بسى از آتشكده چون بشد سوى روم * پراگنده شد زو خبر گرد بوم بپيش آمد آن كس كه فرمان گزيد * دگر زان بر و بوم شد ناپديد جهان ديده با هديه و با نثار * فراوان بيامد بر شهريار بهر بوم و بر كو فرود آمدى * زهر سو پيام و درود آمدى ز گيتى بهر سو كه لشكر كشيد * جز از بزم و شادى نيامد پديد چنان بد كه هر شب ز گردان هزار * ببزم آمدندى بر شهريار چو نزديك شد رزم را ساز كرد * سپه را درم دادن آغاز كرد سپهدار شيروى بهرام بود * كه در جنگ با راى و آرام بود چپ لشكرش را بفرهاد داد * بسى پندها بر برو كرد ياد چو استاد پيروز بر ميمنه * گشسب جهانجوى پيش بنه بقلب اندر اورند مهران بپاى * كه در كينه گه داشتى دل بجاى طلايه بهرمز خرّاد داد * بسى گفت با او ز بيداد و داد بهر سوى رفتند كارآگهان * بدان تا نماند سخن در نهان ز لشكر جهان ديدگان را بخواند * بسى پند و اندرز نيكو براند چنين گفت كين لشكر بىكران * ز بىمايگان و ز پر مايگان اگر يك تن از راه من بگذرند * دم خويش بىرأى من بشمرند بدرويش مردم رسانند رنج * وگر بر بزرگان كه دارند گنج وگر كشتمندى بكوبد بپاى * وگر پيش لشكر بجنبد ز جاى ور آهنگ بر ميوه دارى كند * وگر ناپسنديده كارى كند بيزدان كه او داد ديهيم و زور * خداوند كيوان و بهرام و هور كه در پى ميانش ببرّم بتيغ * و گر داستان را بر آيد بميغ